THE END

در برزخی بودم...کم و بیش

تنها.

او نبود که تو شود.

تنها.

و شب ها قبل از این که خواب بیاید ....

نارنج ها به شدت روی زمین سر می خوردند و در انتهای پله ها هر کدام به سوئی.....

و من می ماندم و این همه نارنج....

و عطر بهاری که از انتهای راهرو استنشاق می شد.....

و مه که نه ... حس سبکی مثل مه بود که دور دست ها و پاهایم می پیچید و بالا می رفت ...

تمام صورتم را می پوشاند و چشمهایم را می بستم ....و به این فکر می کردم که چقدر خوب است این خواب ادامه یاید.....

و با آزمایشی زیرکانه تمام اتاق را منفجر کردیم....

و نه تمام خانه را ....

و کسی آمد و بیدارم کرد....نه ....من دارم می سوزم...................

بیدار شدم......روز بود....روشن ...با صداهای عادی یک روز معمولی............

خیلی معمولی.

و از معمولی بودنش احساس امنیت کردم.

احساس کردم چشمهایم و دست هایم از آن من نیست....از آن دیگری ست.......

و قدم زدم.......پا روی زمین گذاشتم......

آسمان بالای سرم بود.....

و دست هایم بی گدار به آب زدند.....و صورتم را که شستم از سرم پرید...خواب!

من ماندم و این دنیایی  که انسان های روی آن تو را به مبارزه می طلبند.....

 

 

....چه صبحی....چه روزی...........................

چه شبی...............

دلم گرفت از این روزگار...............................

این روزگار بی شک مرا گرفتار می کند......اما حسی از درونم می گوید تو می توانی.......

نتوانستم به این دلیل است که وابسته به غیر شده ام....و انسانی قوی ست که آزاده باشد........

باید آزاده بود!

و من  هر چقدر به سمت انسان شدن می رفتم.....دیوانه تر می شدم......

از دیدن اطراف......از دیدن.......و از شنیدن......

من هر چقدر رشد می کردم....دیوانه تر می شدم...

جالب بود.....جالبیش این بود که ما همه انسان بودیم....ما همه انسانیم.....انسان.

انسان هایی درون زندان های یک رنگ..برای ان ها.....

می گویند همه شان امسال این رنگی اند.......اهان انها را می گوئی.......

آن ها.....آن ها....آن هایی که هر کاری کنی صدایشان به گوشی نمی رسد و وای به حال کسی که صدایش برسد .....که می برند.....گلو را.

دلم گرفت هم قطار................

گوش کن می شنوی این صدا را ؟؟؟

این صدای قلب نا آرام مردم است.........

گوش کن.......چند صبح دیگر؟؟

گوش کن....تنها گوش کن.....

این روز ها گوش کردن هم جرم است........

گوش کن.....صدا به صدا نمی رسد.........................

دلم گرفت.....

هم قطار چرا تعارف می کنی؟

بنشین تا برایم بگویم...

در چشم هایت شوق ماندن را حس می کنم....

بیا از این سیگارم پکی بزن....بیا بیا سیگاری هم هست اگر اهلش باشی....

بیا برایت بگویم از این روزگار....

این روزها که نبودی همه چیز تغییر کرده.......

تو نبودی.........

بس است دیگر برو....

هوای این کوپه خیلی سرد است...برو...........

برو.............

فکر  که می کنم میبینم چشم هایم هم رنگ دست هایم می نویسند و می خوانند........و می فهمم که این امر عجیبی است ناراحت نباش ...تنهایی خودش راه خودش را باز می کندو جلو می رود چه بخواهی چه نخواهی......

1388/12/21

 

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
تگ ها :


من و تو درخت و بارون

 

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه......

.................

.....

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها :


هنوز

 

بی خبر از خواب پریدم

همه جا در آسمان...پر ابر بود...

و تو نبودی آب بالای سرم نبود...

من بودم.

تنها

اتاق پر بود از نفس های سنگینم!

بالشم از تنهایی خیس خود سنگین بود!

و سرم سبک...

مثل پر...

و عمق درونم...شاید تنها زخمی سطحی بود!

خیلی سطحی بود....

آنقدر که تعجب کردم!

از تنهایی خود تعجب  کردم!

و خندیدم!

خندیدم....

خندیدم....

هنوز می خندم!

پرستار ها آمده اند مرا ببرند....

من هنوز..........

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها :


روئینه گی

 

    صدای نفس هایش را می شنوم...

    نامنظم است و منقطع...

    دارد میمیرد....

    در دستهای من.

    و در چشم هایش نوری نیست.اگر هست.

    که نمی بینم.

    نگاهش ب دنبال یک اتفاق است...و این برایش بهتر است اگر بداند.

    گره....

    گره کور...

    گره بینا.

    گره ناشنوا!

    سخت.....

    سرد.

    اما مفهموم.

    صاف و یکدست و قاطع.

    و جذاب.

    دلم رفت.

    و گفت:تو عاشق نیستی.

    و شد این.

    صدای نفس هایش را احساس می کنم...

    نامنظم است و منقطع....

    دارد میمیرد.

    در دستهای من.

    در برابر چشمان من.

    نوری نیست.

    گرهی خورده سخت این کلاف و باز نمی شود.

    پنجره باز است و آفتاب از درون خورشید می چکد روی  تمام اتاق و نوری شگرف اتاق را می پوشاند.

    خورشید همیشه مرهمی با خود داشت.....

    خورشید همیشه می دانست چگونه بتابد......صبح ها کمتر ....ظهر بیشتر...و تا شب کمتر میشد و شب ها می رفت تا مردم آن سو را گرم کند...

    و من آنگاه می نوشتم.

     آفتاب قرمزی می چکد....

    سرخ....

    آفتاب سرخ است......

    و می چکد روی تمام پنجره........

    پنجره سال هاست که پابرجاست.........

    نه زنگ زده و نه ترکی برداشته....اگر چه جنسش از شیشه است و جساس تر است.

    تمام اتاق به لرزه ای کشید و همه جا خاموش شد.

    و انگار قلبم از خودم جدا شدو دور شد و احساس سقوط کردم از یک بلندی به قعر یک چاه...

    همیشه در غم آرامشی احساس کرده ام.نمیدانم....شاید به دلیل عشق نهفته در آن احساس است....قلبی که داشتم....همیشه عاشق بود.اما.

    چشمانم و گوشهایم نمی توانست....نمیدانم چرا ....

    سر درد عجیبی گرفته ام....تمام تنم می لرزد....

    حالم اصلا خوب نیست و حوصله ی هیچ موجود زنده ای را ندارم....و هیچ کسی نمی تواند یاری ام کند....نیازی به یاری نیست.......

    یعنی چه؟

    چرا این ها اینقدر خوشند؟

    چرا من.....این قدر پریشانم؟؟؟؟

    این نوشته ها را چه سود؟

    من را چه سود؟

    او را چه سود؟

    خدا را چه سود ار این آزمایش سخت.....

    دیدی که من باختم.

    روحم را به شیطان فروختم.

    نتوانستم دوام بیاورم و مرگ چیره شد.

    بر تمام پیکرم....و شب رسید..

    که در آن صدای پرواز تمام گنجشک ها به گوش می رسد...

    و دست هایم ناگهان رشد می کند......

    می دانم......

    نگاهم سبز خواهد شد.

    روزی.

    می دانم.

    می دانم.

    آرنج هایم از بس نوشته ام....درد می کند...

    قلبم فشره شده....

    چشمهایم اشک کم آورده اند.

    قلبم سخت است.

    سخت.

    سخت..

    سخت.....

    قلب یعنی دل؟

    دل یعنی چه؟

    چرا من همیشه کاغد را با مانیتور اشتباه میگیرم؟؟

    و دلیل این تکرار ها خود پاسخی است برای این جسم.

    و یا روح.

    احساس بد...احساس خوب.....زشت زیبا....پیر جوان.....شاداب....ناشاد......مرگ زندگی؟یعنی چه؟

    ؟

    زندگی چه فرقی دارد؟

    روح من.

    مرگ من چه سودی دارد برای روح خسته اما چه فرقی می کند با این زندگی که مرگ وار استت؟برایم ارزشی ندارد؟

    می گویم جنبه ی خدایی دارد آیا و اگر اری من هستم .

    که روحم پیوسته در طلب ان گوهر است و من.چقدر دورم از ان بزرگ......از ان بی همتا.

    خدایا......

    رویینه گی یعنی چه؟

    خدایا...

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :


پرش

 

دیروز نقش پرنده بود روی باد...

تو نقش بازی می کردی...دیروز.

مثل مرداب...نیلوفر...

باران

...مرداب...نیلوفر....

هنوز.

خواب خوب دریا.

صبح بود...دریا آرام بود...موج نمی زد...

نسیم.

دیروز من از خواب پریدم.

پرنده از روی شاخه ی درخت.

پرواز خوب بود...

سقوط ترس نداشت!مرگ بود و نیستی.

و چشم هایی آن جا بودند که باور نمی کردند...

تو محکوم بودی...به سخت بودن.

بادبادک...باد کوچک...نسیم...

چشمهایم نمیبیند بیش از این نمی شوم (؟)

نمی خواهم ...نمی خندم،نمی گریم...دل

نمی بندم!

 

 

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩
تگ ها :


همش دلم می گیره...........؟

این روزهایی که در تاریکی طی می شوند باید به تنهایی طی شوند.........

حتی اگر آسمان آبی باشد....یا نباشد....فرقی ندارد.......وقتی چشمها آسمان را نبینند ......وقتی کسی عطر رازقی را حس نکند.....وقتی عطر یاس را می فروشند......وقتی آرزوها همه به ناکجا ختم می شوند.....وقتی احساسم برای کسی نیست و همین طور در قلبم هر روز پر پر تر از قبل می شود.......

وقتی حتی توئی نیست که این کاغذپاره ها را بخواند......دیگر نوشتن به چه دردی می خورد...........احساسم به شیشه ی پنجره می چسبد و بخار می کند....و قطره  های آبی اش هوا را روشن تر می کند......اشکهایم را از روی کاغذ ها پاک می کنم........تا نبینی............این دنیا پر شده از دل های شکسته  و  تنها....کاش می توانستم به قلبهایشان نور بتابانم.....کاش می توانستم....................................................................

 

 

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها :


زندگی زیباست؟؟؟

 

زندگی به چه سانش زیباست؟

آن است که در واقعیت  و قابل لمس است؟

یا آن که در ذهن خود می سازیم؟

دلم گرفت...

زندگی چرا زیباست؟

سخت است  این روزها...

نمی دانم دلم را به کجا بسپارم؟

نمی دانم کار دل را باور کنم یا اندیشه هایم را؟

زندگی اصلا آیا زیباست؟

 یا همه اش فریبی بیش نیست؟

که از خواب بیدار خواهیم شد؟

پس چقدر این خواب طول می کشد؟خدایا؟

تمام طول عمر منتظر لحظه ای هستم که ببینم این روح چگونه در پی تو می گردد.........و چیست حقیقتش.......

سراب....سراب ...می ترسم.

از زمان های دور همیشه همه چیزدرهاله ای بوده که بعدها تبدیل به سراب شده.....

شب های مهتابی که آبی رنگ بودند و زیبا و پر از آرامش...حالا تبدیل به کابوس شده اند........

کابوس روزهایی که نیامده اند ولی از نیامدنشان معلوم است که نمی آیند....می ترسم

عشق...؟یعنی چه؟

نه؟

دلم می خواهد چشمهایم را بشویم و به سوی زندگی لبخند بزنم ....اما تردید ها.....اما تردید ها......

دلم می خواهد دست هایت را بگیرم و با تو درون تمام آرزوهایم قدم بزنم....اما تردیدها....تردید ها......

دلم می خواهد این زندگی را به پایان برسانم با زهری...قرصی....طنابی...تیغی....اما تردیدها...تردیدها.........

حس عجیبی دارم که عجین شده با ترس هایم .....

کاش تو بودی ....صدایت می زدم....می خندیدی.....تمام مشکلاتم به یکباره نابود می شد.........

کاش تو بودی.........بی تو .....شب  ها دیر به روز می رسند و آوای صدایم به هیچ کجا نمی رسد.......

دلم با تو آرام است.

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢۳
تگ ها :


درخت

خورشید از میان پنجره ی شکسته ی اتاق به درون می تابید ...دخترک در حالی که بینی اش به پنجره چسبیده بود ،مژه های مشکی تابدارش را از هم گشود ، همان طور که جمع شده بود دور پاهایش و دستهایش را دور زانوانش حلقه کرده بود ،می لرزید . دو روز بود که با هیچکس صحبت نکرده بود ! احساس شومی بر او چیره شده بود ! از روزی که آن کلاغ پیر را از پنجره دیده بود ،زندگی اش دگرگون شده بود و سایه ی شوم مرگ را همه جا می دید!و شب ها با صدای عوعوی جغدی از خواب می پرید ....!

این لرزه ای که سرتاسر اندام او را در بر گرفته بود ناشی از سرما نبود بلکه سرمای بسیار قوی تری در وجودش بود ...که او این سرما را بیش از این حس نکرده بود .سرمایی که  بدنش را مثل بدن میت یخ می کرد و تا گیج گاهش نفوذ می کرد و باز می گشت و از نوک انگشتان پایش خارج می شد .دستهای سفید و انگشتان باریک و بلندش همیشه یخ بود .به روبه رو خیره شده بود ،به درخت خشکی که او هیچگاه نمی دانست نامش چیست و ساقه های بلند درخت خشک  از دو طرف رو به بالا پیچیده بودند و رفته بودند ...و کلاغ پیری روی شاخه ای از این درخت لانه داشت ...دو روز بود که دخترک با کسی صحبت نکرده بود از آن روزی که ناگهان از طبقه ی بالا صدای جیغ زنی به گوش رسید و بعد صدای خنده ای شیطانی شنید !تمام عضلاتش از آن روز به بعد به لرزه ای آمیخت که تا آن روز آرام نگرفته بود!صبح از پنجره به بیرون زل می زد و تاشب به همان حال میماند تا وقتی که پلک هایش روی هم می افتاد... نبضش هم کند تر شده بود ولی در ته قلبش می دانست که همه ی این ها تقصیر آن کلاغ پیر و آن جغد شوم است که شب ها عوعو کنان سکوت آن جا را به هم می ریخت! گاهی ناخودآگاه آسمان را نگاه می کرد ولی هیچ نشد که ستاره ای پیدا باشد .یا رویش را ابرها پوشانده بودند و یا اینکه هیچ ستاره ای دیده نمی شد و یاشاید آن قدر غذا نخورده بود  که چشمهایش  سوی خود را از دست داده بودند و ضعیف شده بودند !بی شک همان بود ولی می دانست که این اتفاق ها تمامی نخواهد داشت ...و چیزی از درون او را متلاشی می کرد مثل یک تکه کاغذ مچاله شده شب ها تا صبح همان جا جلوی پنجره ی شکسته می ماند و روز با زدن نور خورشید از میان پنجره نور چشمهایش را می زند و بیدار می شد ....نشد با کسی حرف بزند و او را می دانست دیگر کسی در این خانه را به صدا در نخواهد آورد و به طرز عجیبی می دانست که آن صدا مربوط به چه کسی بوده است ! آری بی شک صاحب آن همان جغد پیر بوده است که عوعو کنان روی بام مرگ را فریاد می کشیده است و دست های خاکستری رنگ تقدیر او هر لحظه بیشتر گلویش را می فشرد!هیچ نشد اشکی چشمهایش را تر کند ! حتی نشد نفس عمیقی بکشد ! خشک شده بود و تنها لرزه ای که بر اندام داشت نشان از این بود که به چه اندازه احساس قوی ای  بر او چیره است !حرکتی به پاهایش داد،پایش تکان خورد ولی چیزی را احساس نمی کرد ! همان جا ماند....روزها ساعت ها و خوابید.....در خواب چیز های عجیبی می دید که او را بیش از پیش می ترساند ولی تنها کاری که او می توانست بکند این بود که هیچ کاری نکند چون نمی دانست چرا و چگونه باید شروع کند ....برای او همه چیزتمام شده بود ! حتی از نظرش او هم اکنون مرده ای بیش نبود حتی غذا نیز نمی خورد ولی زنده بود !تنها تماسی که با دنیای اطرافش داشت پاهایش با زمین و نوک بینی و پیشانی اش با شیشه ی شکسته ی آن پنجره ی شوم بود که تمام زوار هایش زنگ زده بود و رنگ به رو نداشت اصلا در آن جا هیچ چیز سالم نبود و همه چیز به نوعی معیوب بود و از روزی که به یادش هست هم همین طور بوده....همیشه جایی از کار ایرادی داشته و چیزی می لنگیده است .همیشه از روزی که آن صدای جیغ شیطانی را شنید و سپس خنده ای ترسناک !ذهنش به رنگ های خاکستری عجیبی در می آمد و باز تیره تر می شد !روز  دهم بود که صدایی شنید ....ترس چیره شد بر وجودش !کسی داشت در اتاق کناری راه می رفت!!و به آن جا نزدیک می شد ، صدای کفش هایش کاملا قابل شنیدن بود !اما نمی دانست این صدا مال چه کسی است!این صدای پای مرموز و هراس انگیز !پاهایش را به زور از روی زمین بر داشت و بلند شد و باز افتاد و باز بلند شد !راه رفتن را فراموش کرده بود...می ترسید تعادلش به هم بخورد و بیفتد ...از دیوار گرفت و به سمت در رفت تا در را باز کرد ... آن را دید ....

آن کلاغ پیر با آن چشمهای مشکی اش درست روی کف اتاق نشسته بود و خیره به او نگاه می کردو هیچ کدامشان پلک نمی زدند!وحشت کرد و در را کوبید .خیالاتی شده بود!دردی در دستهایش دوید!دستهایش را نگاه کرد خونی بودند انگار!بوی میت می آمد !صدای جیغ زنی را شنید و بعد  صدایی که از گلوی خودش خارج خارج می شد و هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت!صدای خنده ای بلند و شیطانی ناگهان کلاغ شروع کرد به جیغ زدن و کوبیدن پرهای سیاهش به هم ....همه ی اتاق پر از پرهای سیاه کلاغ  شده بود !نه آن صدای جیغ ،صدای کلاغ بود ...رعد و برقی هولناک اتاق را روشن کرد و به سرعت گذشت ...صاعقه ای به پنجره ی اتاق خورد و شیشه اش شکست !از دوردست صدای عوعوی جغدی به گوش می رسید !صدای خنده ای شیطانی در گوشش پیچید و سر تا پایش را می لرزاند! به جلوی پنجره رفت و آن لحظه بود که انگار تازه درخت را دید و به طرز مرموزی فهمید که کلاغ لانه اش آنجاست !لابد آن شب هم از آن جا آمده بود.پشت  سرش را نگاه کرد ! در باز بود و مردی روی زمین به پشت افتاده بود و از قسمت فوقانی سرش خون بیرون میزد پرهای کلاغ روی زمین ریخته بودند...همه جا کف اتاق قرمز بود!کلاغ را روی درخت دید !و به دست هایش نگاه کرد ...دست های خودش خون آلود بود !صدای خنده ی شیطانی را شنید که از گلوی خودش خارج شد !

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :


پائیز

 

هوا سرتاسر سرد است...

و مه غلیظ سرتاسر دشت را پوشانده....

کورسوئی ست و هیچ.

من می توانم اما دلیلی ندارم .

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۱
تگ ها :


شب تاریک

عاقبت خواهم رفت ...

 

می دانم ...

عاقبت روزی از اینجا ...

خواهم رفت .

می دانم آن روز روزیست

که صدای هیچ گنجشکی برایم آشنا نباشد

و تمام درهای کودکی بسته باشد

و من دیگر این نباشم

عاقبت روزی خواهم رفت...

عاقبت روزی عطر یاس را خواهم فهمید ...

خواهم رفت

آنچنان خواهم رفت که باد نیز نرسد بر گرد پایم

آنچنان خواهم رفت که نفهمی کی رفتم من

میدانم عاقبت روزی

بااین دستمال خونی

اشکهایم را پاک خواهم کرد

و نفس خواهم کشید ...

می دانم

عاقبت خواهم مرد.

اما.....

دست تقدیر ...

اینبار این جرعه ی امید از من مگیر!

 

 

 

 

 

 

گوش شیطان کر...باز تنها هستم...باز آزاد و رها...باز بی همنفسم

 

گوش شیطان کر...تپشی حس می کنم در قلبم...حس بی پنداری

 

در باغ آینه ها، پشت سایه ی سبز درختان ...گریه نفس می کشد

 

خنده ... در خاک زنده به گور می شود.... و احساس... می پژمرد

 

برای رهایی از تپشهای سنگین قلبم...برای رهایی از بغض تلخ

 

و تحمل سنگینی این مهیب ترین رویا...تنها گریستم و گریستم

 

دلم بی اختیار می تپید و می گریستم...در اندوهم رها شدم

 

گریه را فرو می خوردم...و اشک هایم را می بلعیدم..لیک

 

اکنون هوا نیز نفس می کشد...پنجره ها باز است گویا

 

 ..................

..........

.....................................

............................

...............................................................................................دا

 

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :


شب پره

 

سرسرای سفید و طولانی با پنجره های بلند مستطیل شکل را دور می زنم و دور می زنم برای رهایی اما نمی توانم….

برای دوری از گناهانی که در طول این سال ها مرتکب شده بودم به دنبال

راهی بودم و این راه میسر نمی شد برایم جز این که با آن پسری که

آن شب موقع آمدن به خانه دیدم (روی نیمکت پارک نشسته بود و با ذره بین

شب پره ای را نگاه می کرد و روی کاغذ می کشید)گفت و گویی کنم ...بی

شک او دلیل این سرگردانی را می دانست  ...

و به طرز نامعلومی او نیز این را می دانست ....برایش هیچ عجیب نبود .

کلید های سرسرای سفید را که در آورده بودم تا در را باز کنم داخل جیب گذاشتم وبدون هیچ معطلی به آن پارک برگشتم.

پسر هنوز در حال کشیدن شب پره بود...رفتم وبالای سرش ایستادم و به نقاشی اش نگاه کردم داشت روی چشم راست شب پره کار می کرد وطوری غرق نقاشی اش بود که انگار متوجه حضور من نشده بود.پس از اینکه داخل قرنیه را با دقت سیاه کرد،شروع کرد به سایه روشن محیط پشت سر شب پره ....ابتدا نوک مدادش را گوشه ی کاغذ می گذاشت و می کشید از پر رنگ به سمت کم رنگ شدن و همین طور ادامه می داد ...سکوت رنج آوری بینمان حکم فرما بود .می دانستم که او دلیل حضورم را می دانداما می خواست خودم سخن را آغاز کنم و از او بپرسم. اما او هیچ واکنشی نشان نمی داد.شاید هم واقعا نمی دانست.

چه باید می گفتم؟

_آقا پسر شما می دانید ساعت چند است ؟

نه ....این مناسب نبود....این همه مدت آنجا ایستاده بودم.حتما فهمیده که برای پرسیدن ساعت نبوده این توقفم.یا این چطور بود؟

_می دانم زمان مناسبی برای این سوال نیست و شما سخت برای کشیدن این شب پره تمرکز کرده اید اما می خواستم با هم گفت و گویی داشته باشیم راجع به دوری از گناهان .....می دانم که شما پاسخ سوالات مرا می دانید...از کجا می دانم ؟؟؟خودم هم این را نمی دانستم .

حالا دیگر نقاشی پسر تمام شده بود .ذره بینش را در جیبش گذاشت و از روی نیمکت بلند شد و به سوی در خروجی پارک رفت.این پارک یک در خروجی بیشتر نداشت...من هم بدون اینکه بدانم چه می کنم به دنبالش به راه افتادم.

سر یک کوچه که رسیدیم او پیچید داخل کوچه ...به کوچه که رسیدم ....دیگر ندیدمش.بی شک وارد یکی از آن خانه ها شده بود که آن جا بودند.

اما آن موقع شب ....نمی توانستم در یک یک آن ها را بزنم و ببینم چه کسی در را باز می کند و بپرسم آیا شما پسری با این مشخصات می شناسید یا اینجا زندگی می کند؟یا نه ؟

با ناامیدی برگشتم .

تمام طول راه به این فکر کردم که چرا همچین فکر احمقانه ای به مغزم خطور کرده است ؟چرا این همه مدت مثل انسان های مسخ شده آنجا ایستادم....چرا چیزی نگفتم ....اصلا چه چیزی را می خواستم او به من بگوید؟او حتی مرا نمی شناسد و من نیز او را نمی شناسم.

سرسرای سفید و طولانی با پنجره های بلند مستطیل شکل را طی می کنم تا به اتاقم می رسم که در سمت راست آنجا قرار دارد ....در اتاق را باز می کنم....روی دیوار اتاقم نقاشی یک شب پره است ....اما یادم نمی آید کی آن را کشیده ام. برایم هم  عجیب نیست ....امکان دارد آن را از بازارچه ی سر خیابان خریده باشم.....مهم نیست .

روی تنها صندلی اتاق می نشینم و سقف را نگاه می کنم.....به گناهانم فکر می کنم و خودم را ملامت می کنم و سیگاری روشن می کنم.برای رهایی از این حس.....به سرسرای طولانی فکر می کنم....به تمام اتاق های سرد و تاریک.....به نور شمع هایی که روی جا شمعی ماسیده بودند....پک عمیقی به سیگارم می زنم ....و سرم را به پشت خم می کنم......

تمام خاطراتم از ذهنم عبور می کنند...یک به یک.

درراه برگشت به خانه باغچه ی کوچکی دیده بودم که گلهایی در آن در حال رشد و نمو بودند و عطرشان فضای باغچه را آشفته کرده بود.

..

پ.ن١:از متن بالا چیزی نمی شود استخراج کرد...

پ.ن٢:این روزها که می گذرد احساس می کنم چیزی کم است ......

و بدانیم اگر مرگ نبود....

دست ما در پی چیزی می گشت....

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :


حالا چه...

بی سرانجام است ؟

بی سرانجام ؟؟چه می گویی؟

 باید رفت .... و مشام را پر کرد از ناگفته ها ...بی درنگ ....

وصف حال تو را من می دانم ؟

نه تو نمی توانی بفهمی ....

مثل موسیقی باران می ماند ....م ث ل  م و س ی ق ی ب ا ر ا ن . . .

و هوا سرد است ...هوای اندیشه را می گویم ... ذهنم عصیانگر شده ست... و این آشوب را بر نمی تابد ....عادت به رخوت دارد ....

اگر هوای شهر سرد بود ...

اگر می شد ؟

چه؟

هیچ.

دلم گرفته .

و چیزی هست که نمی خواهم ...مثل کابوس است .

کابوس ...

صبح بیدار می شوی و میبینی تمامش خواب بوده .....

و باز هم .....هر شب.

همه چیز مثل یک خواب است ...

خوابی که در آن باید به خودت امتیاز بدهی .....

و بیشتر به کابوسی می ماند که رنگ واقعیت به خود گرفته ...

مرگ ناک است .

فاصله ای ست کوتاه ..... بین زندگی ...تا مرگ ...

اگر طی شود ....این کابوس پایان می یابد .........

و پایان ها همیشه شروعی هستند .... برای بدترها ...

اگر ....

اگر .....

خواب ها همیشه نمادی از واقعیت اند .......

این روزها همه اش در خوابم ...

کاش کسی بیاید و این جمله را برایم معنی کند "دلم گرفته"سرگردانم می کند .....

نمی فهمم ...

نمی فهمم ....

کاش یک نفر صدا می زد ....

کاش هیچ کس صدایم نمی زد ....

زندگی ام رنگ پوچی به خود گرفته .....

چه می شود ؟؟

آخر این همه ؟؟

چه می شود ؟آخرش ؟

چه ؟

می شود ؟

این چند وقت احساس می کردم .....ارزش دارد ...اما حالا ..........

پس نخواه این چنین سرگردانی را ....!

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :


مرگ

مرگ اتفاقی نیست ...

مثل ریشه ایست که درخت زندگی از آن رشد می کند .....

باد می وزد و این چشمه انگار می خشکد .....برگهای پائیزی روی زمین جابه جا می شوند ...باد ...برای تکرار بهانه ای تازه دارد ....زل می زنم به آخر این جاده ...از کنار دره که سرازیر می شوم به تنها چیزی که نگاه میکنم سقوط سنگریزه هاست ...تا ابدیت !.

دلم می خواست در این تاریکی رو به بالا صعود کنم ....آنقدر بالا بروم که دیگر همه چیز را فراموش کنم و تنها چیزی که می بینم و حس می کنم آسمان باشد ...آن بالا یا از گرسنگی خواهم مرد و یا از خستگی ......

و این تنها چیزی ست که می خواهم .

دلم تاریک شده ...ناراحت نمی شود ..دوست دارد بکشد !

...........

...

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها :