روزی قلب
کوچکی  روی یک بند راه می رفت، که  پایش سُر خورد،

افتاد و ترک
برداشت.

لحظه ای که
به زمین رسید، احساس کرد دو نیمه شده.

احساس کرد
بند به او خیانت کرده، وخطی از جنس خودش روی او انداخته.

قلب کوچک ما
درد داشت......

.

.

.

روز ها
گذشت....

فصل رویش بال
ها رسید.

هرکسی بال در
می آورد و پرواز می کرد.

همه ی قلب ها
پرواز می کردند.

همه ی گل
ها...

همه ی ستاره
ها...

ناگهان روزی
از محل ترک خوردگی قلب به دو نیمه شکست.

یکی از نیمه
ها بال در آورد و پرواز کرد.

اما دیگری، روی
زمین ماند و برایش دست تکان داد.

و خوشحال
بود....و اشک میریخت....

و پرواز می
کرد.... و روی زمین بود....

و نگاه می
کرد..... و نگاه نمی کرد.....

قلب نیمه با
کمک باد به زیر سایه ی درختی پناه برد و همان جا ماند.

همان جا با
پرنده ها درد دل می کرد.

و به همه می
گفت....

آیا تو مرا
ندیده ای؟؟؟؟؟؟؟؟

مدت هاست
پرواز کرده ام و رفته ام از این سرزمین.

.

.

.

.

+ تاریخ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نویسنده گیسو نظرات ()

 

امروز وقتی داشتم آن ماجرا را برای ماتئو تعریف می کردم ، می خندیدم . ولی او با قیافه ای جدی ،زمزمه کنان در گوشم گفت :«فرانچسکا... .»نمی دانی چه حالی به آدم دست می دهد،وقتی کسی نام تو را آن طور وحشت زده بر زبان می آورد .دیگر آن اسم یک لغت نیست ،طرحی است خالی ،که ما باید تا خرخره خود را در آن جا بدهیم .همانطور که داشت گیسوان مرا از روی پیشانی کتار می زد ،گفت : «فرانچسکا، گوش کن.اگر شهامت این را به دست نیاورده ای تا همراه من بیایی،اگر من موفق نشوم که مجبورت کنم،هر دو یکدیگر را در آغوش می گیریم  و می رویم ،درست همانطور که در «کلک» یکدیگر را در آغوش می کشیدیم . می رویم .منظورم را می فهمی نه ؟»و من با سرم علامت می دادم که بله ..

آلبا دسس پدس .عذاب وجدان .

+ تاریخ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ نویسنده گیسو نظرات ()

 

 

 

 

 

 

از سایی ی روی دیوار بیرون آمد و شکل یک رویا شد.  که از نخی آویزان بود و افکارش نخ ها را از بالا تکان می داد و ...

دینگ دینگ ساعت قدیمی خانه ی مادربزرگ زنگ خورد و او بیدار شد.ساعت 7 بود. پتو را کنار زد و از اتاق بیرون رفت. مادر سرجایش خوابیده بود. پتویش کنار رفته بود. نشست و پتو را کشید درست تا زیر چانه ی مادر. و مدتی خیره شد به چهره ی آرام مادر به صدای تیک تاک مرتب و منظم ساعت گوش سپرد. کم کم پلک هایش سنگین شد و احساس سرما کرد فکر کرد زیر پتوی مادرش گرم است و خزید زیر پتو. مادر تکانی خورد و بی آنکه چشمهایش را باز کند لبخند زد و در آغوشش گرفت.

از خواب بیدار شد و ساعت را نگاه کرد که 11 را نشان می داد. ساعت 12 می بایست به مدرسه می رفت. مادر داشت نهار می پخت و بوی قرمه سبزی خانه را پر کرده بود ، صدایی نامنظم و دلنشین از پشت پنجره می آمد. پرده را کنار زد و دید شیشه بخار کرده و باران با انگشت هایش به شیشه ضربه می زند. از جا جست تا برود مادر را ببوسد و نهاری بخورد که دلش درد گرفت....دلدردی شدید

_وای مامان دلم درد گرفته

_الهی قربونت برم چرا؟بیا اینجا یکم از این چای بخور، شاید سردیت کرده باشه بیا این نباتو هم بنداز توی چایت.

مادر از کابینت بالایی یک جعبه درآورد که تویش پرنبات بود یکی از نبات های خوشگلش را به او داد و فوری انداخت توی چایش.

_مامان هوا خیلی سرده

_آره عزیزم ممکنه سرما بخوری حسابی لباس گرم بپوش.

_مامان نمیشه نرم امروز؟

_چرا؟

_حالا بیا این قرمه سبزی خوشمزه رو بخور تا بعدش ببینیم چی میشه .

_چشم.

_گیتی جان اگه سختته امروز نرو مدرسه بمون خونه.

_وای مامان.... راست میگی؟

_آره عزیزم!

_به به چه قرمه سبزی خوش مزه ای مامان جونم!

_نوش جونت!

قرمه سبزی را که خورد رفت زیر پتو و گرفت خوابید انگار سالها بود که نخوابیده بود. چشمهاش خیلی سنگین بودند.

 

بیدار که شد ساعت 5/5 عصر بود! مادر خواب بود! فکر کردتا سر کوچه بره و یه دونه پفک بخره .باران بند آمده بود.

لباس هایش را پوشید و رفت سرکوچه که رسید یکی از همکلاسی هایش را با فرم مدرسه دید که با عجله به مدرسه میرود!

گیتی را که دید گفت: ا ا دیر میشه ها بیا بریم دیگه 12زنگ رو می زنند!

گیتی با تعجب گفت: الان که ساعت5/5عصره ببین تازه کم مونده هوا تاریک بشه!

هم کلاسی گفت: شوخیت گرفته دم ظهری؟ من که دارم میرم. دیرم شده!خداحافظ!

یکهو چندتا دیگر از بچه های مدرسه را دید اما آسمون رو که نگاه کرد هوا داشت تاریک میشد!

پیش خودش گفت: عجیبه! چیزی رو که خودم میدونم درسته رو باور کنم یا حرفی رو که همه ی مردم می زنن و می دونم غلته؟

به سمت خونه رفت و دید مادر هنوز خوابه... رفت دستش رو گرفت و کنارش دراز کشید.  دوست داشت حرف مادرش را باور کند و تاریکی آسمان را باور کند تا حرف کسانی که در تاریکی به مدرسه می رفتند و فکر می کردند ساعت 12 ظهر است. و 12ظهر منتظر زنگ مدرسه ای بودند که ساعت 5/5 عصر درش را باز کرده بود و منتظر بچه ها بود.

مادرش حلقه ای در دست داشت که رویش نام پدر حک شده بود! با یک تاریخ که مال چندین سال پیش بود! با خود فکر کرد که زمان خیلی گمراه کننده است. فکر کرد در مدرسه ساعت 12ظهر است و اینجا 5/5 عصر.

و خورشید دارد غروب می کند.فکر کرد که زمان ارتباط تنگاتنگی با مکان دارد و او باور داشت پس به مدرسه نرفت.

ناگهان از جاپرید! مادر سرفه می کرد! دستمالش خونی بود! با خود گفت ای کاش می شد زمان را نگه داشت مادر را بغل کرد و چشمهایش را بست!

+ تاریخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده گیسو نظرات ()

برای رقصیدن تا نهایت عشق تا نهایت دنیا دستی نیست که بگیرم

برای رقصیدن ریتمی ندارم دیگر..........

کاش کسی بود که تا آخر عشق با من می رقصید....

آیا تو می توانی همان باشی؟

.........

..................

در این سکوت ممتد پنجره های بسته...... در این گیرو دار ....کاش توقفی بود و شاید پایانی به این ندانستن ها... به این سکوت و به این قلبی که نمی تواند گریه کند.....به این اشک هایی که نمی آیند و به این فریادهایی که نمی آیند.....کاش پایانی بود......

کاش می فهمیدم آن کسی که پشت آن شیشه ایستاده است چه منظوری دارد.... کاش می شد روح را موشکافی کرد.....

اصلا یک چیزی.....ببین....بیا روح را موشکافی کنیم خودمان!!بگذار هرچه می خواهند بگویند!

آقا اصلا ما از این طرف...شما از آن طرف!

به سلامت.

اصلا بیا این چتر رنگارنگ را بچرخان .......می خواهم رنگهایش را به حافظه بسپارم..................

اصلا بیا سهم من از آسمان را بده حتی اگر روی آن تکه ابر هم باشد حتی اگر همیشه بارانی هم باشد قبول است!

شاید اصلا هوا آنقدر سرد شد که برف بارید. آنوقت من میمانم و برف ها و حرف ها و حرفا ....

دیر زمانی ست با کسی درددل نکرده ام ....دیر زمانی ست.....خیلی دیر.....دلم یادش رفته که در وجود من است.....دیر زمانی ست که احساس خوشحالی واقعی نکرده ام .....دیر زمانی است که احساس نکرده ام خودم را دوست دارم و زندگی ام را.....دیر زمانی ست که اشکهایم کافی نیستند.....دیر زمانی ست که دیگر زندگی به کامم نیست اصلا!

دیر زمانی ست.....

می دانی خیلی دیر شده شاید برای گرفتن دست و رقصیدن و خندیدن تا آخر عشق......می دانی شاید خیلی دیر شده برای دوست داشتن تا ابد ....می دانی شاید خیلی دیر شده برای خندیدن..........برای گریه کردن.....رفیق! زندگی ات را می گویم!

 

و نه هیچ شعری و نه هیچ آهنگ و غزلی نیست که به زندگی ات پیوند بخورد . و تو نمی توانی به هیچ چیز بگویی وای چه خوب است......و تنها سایه ای روی چهره ات می ماندو شعری زیر لبهایت بدون اینکه زمزمه شود با باد به دوردست ها پرواز می کند................................................

رفیق بیا اشک هایت را به من بده .....در این گوشه ی عالم بیا...اشکهایت را با من قسمت کن...............ملامتت نخواهم کرد.

رفیق بیا این جام اشک را به افتخار تمام رقص ها و خنده  ها بنوشیم...........

بیا روی زندگی مان رنگ بپاشیم......بیا روی دیوار ها رنگ بپاشیم....................رفیق بیا دمی شاد باشیم........بیا دمی همدیگر را دوست داشته باشیم...بی آنکه احساس گناه کنیم....بی آنکه شرمسار باشیم..... بیا بدون اینکه نگران این باشیم که چه اتفاقی می افتد شبی همه چیز را اعتراف کنیم  و همدیگر را ترک کنیم.....کاش یک شب بارانی باشد و آن شب من زیر باران یخ بزنم.

بدون هیچ شرمساری.

+ تاریخ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ نویسنده گیسو نظرات ()

......

.................. .

+ تاریخ شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده گیسو نظرات ()