از سایی ی روی دیوار بیرون آمد و شکل یک رویا شد. که از نخی آویزان بود و افکارش نخ ها را از بالا تکان می داد و ...
دینگ دینگ ساعت قدیمی خانه ی مادربزرگ زنگ خورد و او بیدار شد.ساعت 7 بود. پتو را کنار زد و از اتاق بیرون رفت. مادر سرجایش خوابیده بود. پتویش کنار رفته بود. نشست و پتو را کشید درست تا زیر چانه ی مادر. و مدتی خیره شد به چهره ی آرام مادر به صدای تیک تاک مرتب و منظم ساعت گوش سپرد. کم کم پلک هایش سنگین شد و احساس سرما کرد فکر کرد زیر پتوی مادرش گرم است و خزید زیر پتو. مادر تکانی خورد و بی آنکه چشمهایش را باز کند لبخند زد و در آغوشش گرفت.
از خواب بیدار شد و ساعت را نگاه کرد که 11 را نشان می داد. ساعت 12 می بایست به مدرسه می رفت. مادر داشت نهار می پخت و بوی قرمه سبزی خانه را پر کرده بود ، صدایی نامنظم و دلنشین از پشت پنجره می آمد. پرده را کنار زد و دید شیشه بخار کرده و باران با انگشت هایش به شیشه ضربه می زند. از جا جست تا برود مادر را ببوسد و نهاری بخورد که دلش درد گرفت....دلدردی شدید
_وای مامان دلم درد گرفته
_الهی قربونت برم چرا؟بیا اینجا یکم از این چای بخور، شاید سردیت کرده باشه بیا این نباتو هم بنداز توی چایت.
مادر از کابینت بالایی یک جعبه درآورد که تویش پرنبات بود یکی از نبات های خوشگلش را به او داد و فوری انداخت توی چایش.
_مامان هوا خیلی سرده
_آره عزیزم ممکنه سرما بخوری حسابی لباس گرم بپوش.
_مامان نمیشه نرم امروز؟
_چرا؟
_حالا بیا این قرمه سبزی خوشمزه رو بخور تا بعدش ببینیم چی میشه .
_چشم.
_گیتی جان اگه سختته امروز نرو مدرسه بمون خونه.
_وای مامان.... راست میگی؟
_آره عزیزم!
_به به چه قرمه سبزی خوش مزه ای مامان جونم!
_نوش جونت!
قرمه سبزی را که خورد رفت زیر پتو و گرفت خوابید انگار سالها بود که نخوابیده بود. چشمهاش خیلی سنگین بودند.
بیدار که شد ساعت 5/5 عصر بود! مادر خواب بود! فکر کردتا سر کوچه بره و یه دونه پفک بخره .باران بند آمده بود.
لباس هایش را پوشید و رفت سرکوچه که رسید یکی از همکلاسی هایش را با فرم مدرسه دید که با عجله به مدرسه میرود!
گیتی را که دید گفت: ا ا دیر میشه ها بیا بریم دیگه 12زنگ رو می زنند!
گیتی با تعجب گفت: الان که ساعت5/5عصره ببین تازه کم مونده هوا تاریک بشه!
هم کلاسی گفت: شوخیت گرفته دم ظهری؟ من که دارم میرم. دیرم شده!خداحافظ!
یکهو چندتا دیگر از بچه های مدرسه را دید اما آسمون رو که نگاه کرد هوا داشت تاریک میشد!
پیش خودش گفت: عجیبه! چیزی رو که خودم میدونم درسته رو باور کنم یا حرفی رو که همه ی مردم می زنن و می دونم غلته؟
به سمت خونه رفت و دید مادر هنوز خوابه... رفت دستش رو گرفت و کنارش دراز کشید. دوست داشت حرف مادرش را باور کند و تاریکی آسمان را باور کند تا حرف کسانی که در تاریکی به مدرسه می رفتند و فکر می کردند ساعت 12 ظهر است. و 12ظهر منتظر زنگ مدرسه ای بودند که ساعت 5/5 عصر درش را باز کرده بود و منتظر بچه ها بود.
مادرش حلقه ای در دست داشت که رویش نام پدر حک شده بود! با یک تاریخ که مال چندین سال پیش بود! با خود فکر کرد که زمان خیلی گمراه کننده است. فکر کرد در مدرسه ساعت 12ظهر است و اینجا 5/5 عصر.
و خورشید دارد غروب می کند.فکر کرد که زمان ارتباط تنگاتنگی با مکان دارد و او باور داشت پس به مدرسه نرفت.
ناگهان از جاپرید! مادر سرفه می کرد! دستمالش خونی بود! با خود گفت ای کاش می شد زمان را نگه داشت مادر را بغل کرد و چشمهایش را بست!
برای رقصیدن تا نهایت عشق تا نهایت دنیا دستی نیست که بگیرم
برای رقصیدن ریتمی ندارم دیگر..........
کاش کسی بود که تا آخر عشق با من می رقصید....
آیا تو می توانی همان باشی؟
.........
..................
در این سکوت ممتد پنجره های بسته...... در این گیرو دار ....کاش توقفی بود و شاید پایانی به این ندانستن ها... به این سکوت و به این قلبی که نمی تواند گریه کند.....به این اشک هایی که نمی آیند و به این فریادهایی که نمی آیند.....کاش پایانی بود......
کاش می فهمیدم آن کسی که پشت آن شیشه ایستاده است چه منظوری دارد.... کاش می شد روح را موشکافی کرد.....
اصلا یک چیزی.....ببین....بیا روح را موشکافی کنیم خودمان!!بگذار هرچه می خواهند بگویند!
آقا اصلا ما از این طرف...شما از آن طرف!
به سلامت.
اصلا بیا این چتر رنگارنگ را بچرخان .......می خواهم رنگهایش را به حافظه بسپارم..................
اصلا بیا سهم من از آسمان را بده حتی اگر روی آن تکه ابر هم باشد حتی اگر همیشه بارانی هم باشد قبول است!
شاید اصلا هوا آنقدر سرد شد که برف بارید. آنوقت من میمانم و برف ها و حرف ها و حرفا ....
دیر زمانی ست با کسی درددل نکرده ام ....دیر زمانی ست.....خیلی دیر.....دلم یادش رفته که در وجود من است.....دیر زمانی ست که احساس خوشحالی واقعی نکرده ام .....دیر زمانی است که احساس نکرده ام خودم را دوست دارم و زندگی ام را.....دیر زمانی ست که اشکهایم کافی نیستند.....دیر زمانی ست که دیگر زندگی به کامم نیست اصلا!
دیر زمانی ست.....
می دانی خیلی دیر شده شاید برای گرفتن دست و رقصیدن و خندیدن تا آخر عشق......می دانی شاید خیلی دیر شده برای دوست داشتن تا ابد ....می دانی شاید خیلی دیر شده برای خندیدن..........برای گریه کردن.....رفیق! زندگی ات را می گویم!
و نه هیچ شعری و نه هیچ آهنگ و غزلی نیست که به زندگی ات پیوند بخورد . و تو نمی توانی به هیچ چیز بگویی وای چه خوب است......و تنها سایه ای روی چهره ات می ماندو شعری زیر لبهایت بدون اینکه زمزمه شود با باد به دوردست ها پرواز می کند................................................
رفیق بیا اشک هایت را به من بده .....در این گوشه ی عالم بیا...اشکهایت را با من قسمت کن...............ملامتت نخواهم کرد.
رفیق بیا این جام اشک را به افتخار تمام رقص ها و خنده ها بنوشیم...........
بیا روی زندگی مان رنگ بپاشیم......بیا روی دیوار ها رنگ بپاشیم....................رفیق بیا دمی شاد باشیم........بیا دمی همدیگر را دوست داشته باشیم...بی آنکه احساس گناه کنیم....بی آنکه شرمسار باشیم..... بیا بدون اینکه نگران این باشیم که چه اتفاقی می افتد شبی همه چیز را اعتراف کنیم و همدیگر را ترک کنیم.....کاش یک شب بارانی باشد و آن شب من زیر باران یخ بزنم.
بدون هیچ شرمساری.
......
.................. .
بغض های سر به مُهر من به کجا خواهند رسید؟
تو بگو اگر می دانی و اگر که نه هیچ نگو و سکوت کن... خودم می دانم.
روزی به انفجار خواهند انجامید.... من به انفجارم نزدیکم... من که از همه
بریده ام و به هیچ کسی و هیچ چیزی ایمان ندارم و نیز کسی به من ایمان ندارد. چه تساوی شیرینی.
درد می کِشم... دردم را بُکُش اگر توانت هست شدنش را! اگر که نه هم هیچ! خودم
می کشمش...می دانم چطور...حرف از درد بود... بگو زخم هایت خوب شدند یا جایش هنوز
که هنوز است تیر می کشد؟؟ تیـــــــــــــــر؟؟؟ شاید که دو ماه از تیر
گذشت.......
اما هنوز که هنوز است مهری نیست که نیست............
سلام به پرنده های فصل تابستان که در هوای گرم پرواز می کنید بی آنکه بال
هایتان بسوزد...اما فصل سرما را چگونه یخ نمی زنید؟؟؟
راستی که قانون نسبیت از هر جهت راست است.... من فصل سرما را در تابستان می
چشم با این روند فصلی ام... و خورشید هست
و نیست.
خورشید... مثل توپی که از تور سقوط می کند به پایین و تو به دنبالش می دوی و
همگام با خورشید بار دیگر به سمت تور می دوی... خورشید اصلا کجاست؟؟؟
راستی این ها چه ربطی به هم دارند؟؟؟می خواهی بدانی؟؟؟
ربطش فضای فکری ام است....
فضای فکری ام آشفته مکانی است برای نوشتن....
تا به حال پیش آمده به خورشید که فکر کنی یخ بزنی؟
تو در هر صورت یخ می زنی.....چه به یخ های قطب جنوب فکر کنی، چه به خورشید....
و امروز بیش تر از همیشه... کمتر از هفته ی پیش.......................
پس من چرا هنوز می نویسم اگر دستانم بی حس است؟
خونی ندارم.....اینجا مکان خوبی است برای بی حسی هایم....
برای درد هایم...
برای همه چیز.......
شاید بهتر باشد مسیری را طی کنم برای مدتی.....
شاید بشود قانون نسبیت را در زمستان هم اثبات کرد..........
شاید لازم نباشد توضیحی داد....حرفی زد...شعری نوشت........شاید الزامی به
حیات نباشد....شاید الزامی به گریستن نباشد....
شاید الزامی به تقسیم روح به دو قسمت مساوی نباشد...روح را که قسمت نمی کنند
به تعالی می رسانند....روح دیگر چیست؟؟تو بگو!
هی پری... تو هنوز هم مشکلت با خورشید حل نشده؟ هی پری.......
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی...............هیچ ایرادی نیست.... می
توانی بکشی اش.... برای رفع درد هم که شده بگذار چسب زخمت باشد.... بی رحم باش.
اصل بقا برای موجود زنده.
موجودات زنده خوش بخت های دوست داشتنی ای هستند........که سوت می کشند و مثل
قطار پرچم های رنگارنگشان را تکان می دهند و از روی ریل های مشخصی در زمان های
معینی عبور می کنند.....
می شود از همه متنفر بود... می توان
همه شان را دوست داشت... اگر به بقای تو آسیب نرسانند... اگر آسیب می رسانند
بکششان!
اصل بقا برای موجود زنده.
می توان شکار کرد. می توان آسیب رساند. می توان خندید. می توان گریه کرد. می توان
بقا داشت.مثل یک موجود زنده بی بغض سر به مُهر.
http://adamhaye-khoob.blogspot.com
در اوج نا امیدی....
با خوندن این وبلاگ احساس امیدواری کردم.....
دلم می خواست شما رو هم تو این حس شریک کنم.