سرسرای سفید و طولانی با پنجره های بلند مستطیل شکل را دور می زنم و دور می زنم برای رهایی اما نمی توانم….
برای دوری از گناهانی که در طول این سال ها مرتکب شده بودم به دنبال
راهی بودم و این راه میسر نمی شد برایم جز این که با آن پسری که
آن شب موقع آمدن به خانه دیدم (روی نیمکت پارک نشسته بود و با ذره بین
شب پره ای را نگاه می کرد و روی کاغذ می کشید)گفت و گویی کنم ...بی
شک او دلیل این سرگردانی را می دانست ...
و به طرز نامعلومی او نیز این را می دانست ....برایش هیچ عجیب نبود .
کلید های سرسرای سفید را که در آورده بودم تا در را باز کنم داخل جیب گذاشتم وبدون هیچ معطلی به آن پارک برگشتم.
پسر هنوز در حال کشیدن شب پره بود...رفتم وبالای سرش ایستادم و به نقاشی اش نگاه کردم داشت روی چشم راست شب پره کار می کرد وطوری غرق نقاشی اش بود که انگار متوجه حضور من نشده بود.پس از اینکه داخل قرنیه را با دقت سیاه کرد،شروع کرد به سایه روشن محیط پشت سر شب پره ....ابتدا نوک مدادش را گوشه ی کاغذ می گذاشت و می کشید از پر رنگ به سمت کم رنگ شدن و همین طور ادامه می داد ...سکوت رنج آوری بینمان حکم فرما بود .می دانستم که او دلیل حضورم را می دانداما می خواست خودم سخن را آغاز کنم و از او بپرسم. اما او هیچ واکنشی نشان نمی داد.شاید هم واقعا نمی دانست.
چه باید می گفتم؟
_آقا پسر شما می دانید ساعت چند است ؟
نه ....این مناسب نبود....این همه مدت آنجا ایستاده بودم.حتما فهمیده که برای پرسیدن ساعت نبوده این توقفم.یا این چطور بود؟
_می دانم زمان مناسبی برای این سوال نیست و شما سخت برای کشیدن این شب پره تمرکز کرده اید اما می خواستم با هم گفت و گویی داشته باشیم راجع به دوری از گناهان .....می دانم که شما پاسخ سوالات مرا می دانید...از کجا می دانم ؟؟؟خودم هم این را نمی دانستم .
حالا دیگر نقاشی پسر تمام شده بود .ذره بینش را در جیبش گذاشت و از روی نیمکت بلند شد و به سوی در خروجی پارک رفت.این پارک یک در خروجی بیشتر نداشت...من هم بدون اینکه بدانم چه می کنم به دنبالش به راه افتادم.
سر یک کوچه که رسیدیم او پیچید داخل کوچه ...به کوچه که رسیدم ....دیگر ندیدمش.بی شک وارد یکی از آن خانه ها شده بود که آن جا بودند.
اما آن موقع شب ....نمی توانستم در یک یک آن ها را بزنم و ببینم چه کسی در را باز می کند و بپرسم آیا شما پسری با این مشخصات می شناسید یا اینجا زندگی می کند؟یا نه ؟
با ناامیدی برگشتم .
تمام طول راه به این فکر کردم که چرا همچین فکر احمقانه ای به مغزم خطور کرده است ؟چرا این همه مدت مثل انسان های مسخ شده آنجا ایستادم....چرا چیزی نگفتم ....اصلا چه چیزی را می خواستم او به من بگوید؟او حتی مرا نمی شناسد و من نیز او را نمی شناسم.
سرسرای سفید و طولانی با پنجره های بلند مستطیل شکل را طی می کنم تا به اتاقم می رسم که در سمت راست آنجا قرار دارد ....در اتاق را باز می کنم....روی دیوار اتاقم نقاشی یک شب پره است ....اما یادم نمی آید کی آن را کشیده ام. برایم هم عجیب نیست ....امکان دارد آن را از بازارچه ی سر خیابان خریده باشم.....مهم نیست .
روی تنها صندلی اتاق می نشینم و سقف را نگاه می کنم.....به گناهانم فکر می کنم و خودم را ملامت می کنم و سیگاری روشن می کنم.برای رهایی از این حس.....به سرسرای طولانی فکر می کنم....به تمام اتاق های سرد و تاریک.....به نور شمع هایی که روی جا شمعی ماسیده بودند....پک عمیقی به سیگارم می زنم ....و سرم را به پشت خم می کنم......
تمام خاطراتم از ذهنم عبور می کنند...یک به یک.
درراه برگشت به خانه باغچه ی کوچکی دیده بودم که گلهایی در آن در حال رشد و نمو بودند و عطرشان فضای باغچه را آشفته کرده بود.
..
پ.ن١:از متن بالا چیزی نمی شود استخراج کرد...
پ.ن٢:این روزها که می گذرد احساس می کنم چیزی کم است ......
و بدانیم اگر مرگ نبود....
دست ما در پی چیزی می گشت....