دلم برات تنگ شده بود.....حالا گوش کن

خستگی سخت است
زندگی سخت است
هنگامی که در زندگی ضعفی حس می کنی
و هنگامی که خسته می شوی
چه سخت است
حس درد تمام وجودت را فرا می گیرد
مغزت از کار می افتد
می خواهی خود را دار بزنی
فکر خودکشی به سرت می زند
ولی باز باید تلاش کنی
با آن سختی ها
درحالی که می دانی...ممکن نیست
در حالی که این ضعف مجالت نمی دهد
و این گونه چراها رهایت نمی کنند
از خویش می پرسی چرا
جواب را نمی دانی
شاید تو باید می مردی
شاید تو باید می مردی
آری
تو باید می مردی
تنها راه رهایی مرگ است
نه تحمل این لحظات شکنجه آور که از تحملش بیزارم
تا به کی...
شب تا سحر ....صبح تا شب تلاش می کنی....
بعد از مدت زمانی متوجه بی فایده بودن تلاش می شوی....
دوباره همان حس ضعف به تو دست می دهد
......می گویند باید تلاش کنی....من هم تلاش می کنم..تلاش مضاعف...
ولی چقدر
تا به کی در این شکنجه گاه باید تلاش کرد..
تا به کی تلاش بی حاصل...
و تو هنوز سرشار از سوالی
در حالی که خسته ای
می خواهی استراحت کنی
ولی باز هم باید بروی پشت‌ آن میز و تلاش کنی....
هر وقت می خواهی استراحت کنی...یا حتی مدتی زندگی کنی...
باز آن حس لعنتی به سراغت می آید...باید تلاش کنی...زندگی تعطيل!!

تو می دانی؟تا به کی باید تلاش کرد؟
تا به کی در این شکنجه گاه باید تلاش کرد....
چگونه زندگی نکنم در حالی که زنده ام....
چگونه ننویسم در حالی که قلبم پر است از حرفهای ناگفته
چگونه تلاش کنم در حالی که می دانم بی حاصل است...به من بگو...در این شکنجه گاه....چگونه تلاش کنم...در حالی که هیچ همنفسی نیست....چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*************************************************************

صدای گریه ی دختر نیمه جانی از پشت ميله های آن طرف حيات به گوش می رسيد....
از زندگی خسته شده بود....دیگر هدفی نداشت...
این زندگی برایش هیچ جذابیتی نذاشت...
عمری تلاش کن...بعد بمیر...
معنی اش را نمی دانست...چرا...
بی معنی بود...
چرا باید زندگی می کرد...در حالیکه مرگ را ترجیح می داد...
چرا باید زنده می بود...در حال که باید میمرد....
شاید باید می مرد...آری باید میمرد...
در دردها و رنج ها غوطه ور بود
چشمان بی رمقش را به آنسوی میله ها دوخت
هیچ رمقی برایش باقی نمانده بود
جسم بی جانش دیگر تحمل درد نداشت
با این روح غمدار...چگونه می توانست ادامه دهد
چگونه زنده می بود...در حالیکه باید می میرد...
شاید باید می مرد
شاید باید میمرد
هراسی از مرگ نداشت...چون امیدی نداشت...
تنهای تنها...تنها میان سیل غمها...!!!
دستهایش سست شده بود...
سرما به داخل رگهایش نفوذ کرده بود
چشمان بی نورش را  به آسمان دوخت
آسمان ابری بود...
از بین ابرها...ستاره ای را دید
....ستاره ای خاموش....ستاره ای که هیچکس آنرا ندید
شاید باید میمرد...
شاید...شاید...مرور زمان مرگ تدريجی را برایش به ارمغان آورده بود...
شاید مرده بود.... !

***************************************************************

تو رفتی
تو نمی دانستی قلبم برای توست....
تو نمی دانستی قلبم عشق را می شناخت...
آری تو خيلی چيزهارا نمی دانستی...
و هيچوقت ندانستی
همان بهتر که ندانستی...
آری همان بهتر
که رفتی!!

 

**************************************************************

آب از سر چشمه
کوزه پر آب
آب می خواهم من
آب می خواهم باز
حتی اگر اشک باشد
نفسم گرفته
دل من تنگ شده برای هوا
برای نفس
اينجا هوا نيست
نفسم گرفته
دل من طاقت ندارد باز
پنجره را باز کنيد
اينجا هوا نيست
هر چه هست شور است
دل من مثل مرغی ست
که می خواهد پرواز کند
اما چگونه؟
پنجره را باز کنيد
مجالم بدهيد شايد برای گريه نيز فرصتی نداشته باشم
اينجا هوا نيست
می خواهم نفس بکشم!!!
اين چيز سنگين چيست
راه نفسم را گرفته
برش داريد
...
نمی توانم نفس بکشم
برش داريد
حتی شايد برای نفس کشيدن نيز فرصت نداشته باشم
اينجا هوا نيست
 می خواهم نفس بکشم
می دانم
بی گمان فردا...خواهم مرد
حتی در اين ثانيه های دلگير
مجالی برای گريه نيست
اگر هست،چرا اشک نيست
چرا بغض هست
می دانم
بی گمان فردا...خواهم مرد!

******************************************************************

سلام...سلام دوستای گلم...سلام...سلام دوستای گلم که هيچوقت تنهام نميزارين....خيلی دلم براتون تنگ شده بود...خيلی دلم برای آپ کردن تنگ شده بود...خيلی....نمی دونين الان که دارم آپ می کنم چه حسی دارم....خيلی خوبه...راستييييی عيدتون هم مبارک باشه!يه ماه رمضون ديگه هم تموم شد... نماز و روزه ی همتون قبول باشه.برای من هم دعا کنيد.....خيلی دوستون دارم...فعلا خدانگهدار!

  
نویسنده : گیسو ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/۸/۱٤
تگ ها :